منوچهر خان حكيم

192

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بدرآوردن ؛ حالا آب از سر گذشته است ، دست و پا مىزنم و پناه به درگاه پروردگار مىبرم تا ببينم چه رخ مىنمايد . پس دوستان و ملازمان و كنيزان شمسه گفتند : اى ملكه ! تا جان داريم نخواهيم گذاشت كه دشمنان بر ما مسلّط شوند . ايشان در اين گفتگو بودند كه ريحان شاه با لشكر رسيدند . تيرك در دهنهء جلو او روان شده ، چون شمسه را با خادمان در بالاى كوه ديد نعره‌اى زد كه : اى شمسه ! امروز روزى است كه به خون خود گرفتار شده‌اى و دم‌به‌دم است « 1 » كه گيسوى تو را گرفته از اين كوه به زير آورده ، بر دم مركبان بسته هلاكت نمايم . شمسه گفت : اى حرامزاده ! اگر روز اوّل من تو را مىكشتم كار من بدينجا نمىرسيد ؛ حال هرچه از دست شما مىآيد تقصير مكنيد ، هرچند من پدر خود را كشتم ، امّا غزاى كفّار كردم و پناه به كرم پروردگار خود برده‌ام . اميدوارم كه مرا از اين مهلكه خلاص كند . پس ريحان شاه نهيب داد تا جنگ به كوه انداختند و شمسه با خادمان ايشان را به باد شپهء تير گرفتند و ختائيان را نمىگذاشتند كه قدم به بالاى كوه گذارند . در آن اثنا صياد خان با سپاه خود رسيد ، نهيب به ريحان شاه داد كه : شرم ندارى كه از آن زمان تا حال سعى مىنمايى و عورتى را به چنگ نمىتوانى آورد ؛ ( 120 ) آنگه نهيب به لشكر خود داد تا به موافقت ريحان شاه جنگ به كوه انداختند . امّا تير شمسه و خادمانش به آخر رسيده و لشكر ختائيان غلبه كرده پا به دامنهء كوه نهادند . بيت چو ديدند آن نازنينان دلير * كه سر كرده از كوه شمشير و تير نخستين سوى سنگ راندند دست * فراوان سر و دست درهم شكست ز پايين چو تيرى به بالا شدى * مشبك در آن چرخ و الا شدى طراق و طراق گران سنگ‌ها * همىرفته هر سو به فرسنگ‌ها اما چون شمسه ديد كه از سنگ هم كار از پيش نمىرود ، از پيكان تير و از نگين انگشتر دو مثقال زهر هلاهل بيرون آورده و جامى را شربت قند ريخت به عزم آنكه زهر

--> ( 1 ) . دم‌به‌دم است : همين‌وقت است .